THE GOD IS DEATH

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

دیگر مطمئن شدم که مرده ام .

همیشه فکرمی کردم وقتی بمیرم دیگر نمی توانم تکان بخورم ودیگر نمی توانم نفس

بکشم فکر می کردم وقتی بمیرم دیگر قلبم نخواهد تپید و هیچ وقت نمی توانم ببینم با بشنوم .

اما دیگر مطمئن هستم که مرده ام چون مدتی است که نمی توانم گریه کنم .مدتی

است که نمی توانم بنشینم و سیر گریه کنم .

آن قدیمها از دیدن یا شنیدن خیلی چیزها گریه ام می گرفت اما این روزها  حتی نمی

توانم یک قطره گریه کنم .

یادم می آید وقتی بچه بودم از یک زمین خوردن ساده گریه سر می دادم و پدرم می

آمد و می گفت « بلند شو ! مرد که گریه نمی کنه » یادم می آید همان موقع هم در

دلم می گفتم گه خورده هر کس که گفته مرد گریه نمی کنه . مردی که گریه نکنه مرد

نیست . خودش هم می دانست که حرف مفت زده است . بارها با چشمان خودم دیدم

وقتی برای خرجی خانه  از برادرم پول می گرفت بعدش می رفت و گوشه ای یواشکی گریه می کرد .

من هم گریه می کردم ، یک گریه ی واقعی نه مثل گریه دیوسهایی که از

حرامزادگیشان از ترس مار غاشیه به ما تحتشان فشار می آورند تا چشمانشان ذره ای

خیس شود.

آن روزها که زنده بودم گریه هایم لذت بخش بود . مال خودم بود . اما این روزها هیچ چیز

مال خودم نیست . به همه چیز بی تفاوت شده ام و می دانم عاشق هیچ کس هم ن

خواهم شد و می دانم که هیچ کس هم عاشق من نخواهد شد حتی خوب می دانم

که هیچ جنده ای هم با من نخواهد خوابید ، آخر کدام آدمی حاضر می شود با یک مرده

بخوابد ؟

مگر نمی دانند دست زدن به من که مرده ام غسل واجب دارد !؟ دست زدن به این تن

فرسوده گناه بزرگی خواهد بود ؟

حسابی گه گیجه گرفته ام و حتی از دیدن همین احوالم هم گریه ام نمی گیرد .

نه از دیدن دروغ ها و نه تقدس بازیهای حرامزاده ها و نه تعهد هنرمندانه ی هنرمندان 

حرام خانه ها و نه  زندگیه گوسفندی قبیله ای جاهل و خر و نه حتی کشته شدن یک

نفر که از روی پل می افتد و نه از گریه پدر  و نه از خاطرات خوب و بد دیروز و امروز نه از

حق خوریها و نه از ظلم و تجاوز ها و نه از رجالگیه رجاله ها و نه از لکاتگیه لکاته ها ، نه

از هیچ  و نه از خون مظلوم تشنه ی 1400 سال قبل و نه از دو دست بریده  و فرق

شکافته و نه از تو   و نه از خودم و نه از خدا که او هم مثل من مرد و ...

نمی خواهد همه ی اینها را به حساب عدم اعتماد به نفسم بگذارید آنها که مرا از

نزدیک دیده اند خوب می دانند اعنماد به نفسم اندازه کائنات است و همیشه بر

اساس فلسفه ی تخم حرف زده ام پس بهتر است مرا روانکاوی نکنید !

 

اصلن نمی خواهم بدانم چه مرگم است و دنبال علاج هم نیستم . آخر من دیگر مرده ام . چون خیلی وقت است که گریه نکرده ام .

 

انگار یه جورهایی خوشم آمده ازین مردن ، از این یاس .انگار دارم یه جورهایی خون

بازی می کنم با خودم مثل ور رفتن با خود شاید . یه جور هرزگی یا یک جور عبادت .

مثل پوست انداختن شاید.. شبیه دوره پریود  یا سالهای سی سالگی .

یک جور کلاف پیچ در پیچ و یا حرفهای هیچ در هیچ یا همان حس دیرین گوز پیچ . یک

جور شاعرانگی که بر کسشعر گویی ارجحیت دارد .

به حساب بی ایمانی ام هم نگذارید که آنوقت عصب می زنم و مجبور می شوم دهانم

را باز کنم .

معلوم نیست حالم خوب است یا بد .

آدم مرده که این حرفها سرش نمی شود حالا هر چند قلبش بتپد یا دندانش هم درد بگیرد .

 

ببینم آخرین باری که گریه کردی کی بوده ؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

 

 

دیروز غروب دست چپ و راستم به تیپ و تاپ هم زدند و حسابی از خجالت هم درآمدند !

نمی دانم چه شد که یهو حرفشان شد و خوار و مادر هم را یکی کردند و چند بار هم با هم گلاویز شدند که جدایشان کردم و گفتم هر دو خفه شوند !

اما این پایان ماجرا نبود چرا که دست راستم که همیشه زبان چرب تری داشته و دارد با نیش و کنایه هایش به دست چپم زخم می زد چیزهایی می گفت که تا به حال خودم هم به آن توجه نکرده بودم مثلن اینکه برای دست دادن و ارتباط برقرار کردن همیشه دست راست کاربرد دارد

اینکه برای نوشتن همیشه من از دست راست استفاده کرده ام

بالا کشیدن زیپ شلوار یا بستن دکمه پیراهنم با تاثیر عمیق دست راست همراه  بوده !

در مسواک زدن

در دعوا کردن

در حمام

در خدا حافظی و سلام کردن ها

درعوض کردن کانال تلویزیون

در باز کردن در یخچال در ساعت 3 نیمه شب

در آب خوردن در ساعت 3:1 نیمه شب

این دست راستم بوده که برایم کارایی داشته .

حتی خیلی جاها هم منت بزرگی بر سر دست چپم گذاشت مثلن

 در رقصیدن

و دست زدن

پیچ سفت کردن و خیلی جاهای دیگر

می گفت این دست راست بوده که به دست چپ افتخار داده است و الان پشیمان است .

دست راستم تقریبن یک ساعت حرف زد و کم کم ساکت شد ولی پیروزی در چهره اش موج می زد تا اینکه در ساعت 1:00 بامداد امروز به دستشویی رفتم و در آن اخرین لحظات که می باید احکام طهارت را انجام می دادم دیدم دست چپم کار نمی کند در حالیکه دست راستم شیلنگ آب را در دست داشت اول ترسیدم و فکر کردم دست چپم  از ناراحتی فلج شده ولی اینطور نبود چون فهمیدم وی اعتصاب کرده تا خدماتش به من بیشتر دیده شود و در برابر فشار های رسانه ای دست راست خودش را به اثبات برساند .

و اینجا بود که دیدم من ماندم یک کون گهی ...

در یک لحظه چشمانم سیاهی رفت و افکار مهاجم به ذهنم رسوخ کردند به این فکر می کردم اگر این اتفاق یعنی همین اعتصاب برای عضوهای دیگرم رخ بدهد چه خواهد شد مثلن دعوا بین عقب و جلو ادم

دعوا بین دهان و مقعد ادم

دعوا بین پای راست و پای چپ

دعوا بین زبان و گوش

یا یک جنگ جهانی بین اعضا بدن آدم ایجاد شود ...

اینگونه است که مادر مغز ادم به ... می رود .

***

الان خودم را در اتاق می بینم که کنار بخاری دراز کشیده ام و مادرم دارد به من دارو می دهد و چیزهایی می گوید اما من صدایش را نمی شنوم بلکه دارم به این تصمیم فکر می کنم که بیشتر اعضایم را بشناسم و به نیازهایشان توجه کنم اینگونه به خود شناسی و شاید خدا شناسی برسم و بعد از آن مدارج بالاتر دروس خارج حتی !

به شما هم پیشنهاد می کنم به من نخندید و نیشتان را ببندید و به فکر اعضایتان باشید مثلن به فکر جایی از خودتان باشید که اعتصاب کند و تصمیم بگیرد هیچ وقت نریند یا همیشه بی وقت به شما بریند !

اگر به فکر باشید آن وقت دنیا را با هم می سازیم .

 

  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

این روزها تنهای تنهایم و در این تنهایی دلتنگی عجیبی دارم .

وقتی دلتنگ می شوم احساس معصومیت بهم دست می دهد و وقتی خاطراتم را مرور می کنم بواسطه همین معصومیت است که همه حق ها را به خودم می دهم .

همین امشب بود که داشتم به آخرین باری که به من ریده بودی فکر می کردم  همان روزها که گفته بودی حاضری هر سوم شخصی را از زندگی ات برای بازگشت من حذف کنی و منکه چه احساس بزرگی ای بهم دست داده بود  !!

ولی غافل بودم که هنوز چهارم شخص ها و پنجم شخص ها و ششم شخص ها در زندگی تو جولان می دهند .

تو اصلن لاشی نبودی  بلکه همیشه ادمهای معصوم درشان مالیده می شود .

تو نگران من نباش این مقدرات الهی برای من است  . می دانم که روزی خونم بر همین صحنه به زمین خواهد ریخت تا اینجا را هم مثل همه زندگیم به کثافت بکشانم.

بعد از من می فهمی که چه تخم حرامی بوده ای و چه فاجعه ای هستی بر روی زمین !

مثل من که وقتی زنده بودم چه تخم سگی بودم .

همه ما شبیه هم هستیم .( به آنها هم بگو تا بدانند)

همان ها که وقتی زنده بودم می آمدند و در قسمت نظرات برای مادرم نظر می گذاشتند  به آنها بگو حالا که مرده ام در کنار مادرشان هستم .

روحشان شاد . ( مادرشان را می گویم ) به انها بگو از مادرشان مراقبت می کنم . همین جا در قسمت نظرات !

دلم برایت تنگ شده است .

خیال نکن مست هستم  که دارم چرت می گویم نه ! بلکه مطمئن باش مست هستم .

البته این مست بودن با همه مستی ها فرق می کند چراکه تنهایم واحساس معصومیت عجیبی سر تا پایم را فرا گرفته !

دارد از گذشته یادم می اید از ان روزها که زنده بودم و هنوز کشته نشده بودم ...

فکر می کنی چرا اینقدر خودم را با همه درگیر می کردم هان ؟

خفه شو حوصله ندارم چیزی بشنوم . می خواهم در این جایگاه ابدی  با قلبی مطمئن بخوابم  .

دلم برایت تنگ می شود .

ای کاش باز هم بود ... چایی خیلی می چسبد ... دیوسهای عوضی !

بیا کنارم سرو ناز بیتاب ... بیا کنارم !

هوا هم دارد سرد می شود ! زمستان است هوا بس نا جوانمردانه سرد است !

طومار می نویسی ؟ گه می خوری  . طومار بنویس .

 

فکر کنم خیلی خیلی دلم تنگ است !

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

حال و هوای ادامه دادن اراجیف مطلب قبلیم رو ندارم .

نه اینکه اتیش خور ایمانم زیاد بوده اینجوریه که از ضمیر نا خوداگاه به خودم می رینم.

خوب یهو حال و هوای شما به ضمیر نا خودآگاهم ساخت که اومدم تا باز بنویسم .

و همین ضمیر نا خودآگاه که آتیش خورش هم زیاده منو به یاد نوشته هایی از خودم انداخت که نسبت مستقیمی با این آتیش خوری ایمانم پیدا می کنه .

روزهایی که داشتم در پشت پرده مایا ( 1) دنبال حقیقت می گشتم .

×××

خواب می بینم ، خواب دیدم کسی لمیده به ستونی تاس می ندازه و خوب و بد ظاهر می کنه، نفس کشیدم تا نفس کشیده باشم دیدم خوب و بد زشت و زیبا همه خوبن و برادر و برابر ...

دیدم فردا  و امروز  و دیروز یکی شده و هر چی هست الانه...همیشه همیشه است و من منم.

پرسیدم چی شده که اینهمه ...

ندا آمد : ... خفه شو !

فریاد برآوردم انا الحـــــــــــــــــــــــــــــق .

 ×××

شریک گرفتم و شریک زندگی شدم روزی روزگاری با هلهله و سرنا .

با نطفه ای که اسمش عشق بود .

شیره ام کشیده شد و خشک شدم  و خشکم زد میونه شراکت که اونکه شریکم بود عشق نبود  خواهر و مادرم بود !یاد آوردم به قراری که گذاشتیم روز اول !

شنیدم که:  هر چه قرار بود قراری بود که رفت از یاد که شهر کلان روزی علی آباد باد !

دیدم تنها موندم به فرجام فراموشی هر چی قرار بود .

فریاد زدم : انا الحـــــــــــــــــــــــق .

ندا آمد: خفه شو !

 ×××

 آ....ی سیاست سیاستهای سرکوب و رقابت رقابتهای غالب !

کجاست و چه شد  از برای که شد  سرمه دانی که سراغ هنجره را می گرفت؟

با که و از که شد هر که مشت گره کرده از برای آزادیه آزادی ؟

گزمه گزمگان مست و یاغی یاغی گران مست تر ( مفت خور تر) !

زندان ترانه ی آزادی و زندانبان سحرگاه رهایی .

آ.....ی  دیوار دیوارهای بلند و منقش ! جوخه جوخه های برادری و آتش !

آ.......ی نقشها خونین گل چرمین و چرمها پشت در پشت بوسه صورت و زمین !

آ..........ی خونها خون شجاعت ، خون شهامت ، خون شهادت ، خون رشادت !

این خون خون من است برای...

اومدن منو گرفتن و ندا آمد : خفه شو !

فریاد زدم : گه خوردم . انت الحـــــــــــــــــــــــــــــــــق !

 

 

(1)    : پرده مایا پرده ایست که حقیقت در پشت آن پنهان است ، مثل پرده بکارت ؛ خود من و شما نمونه بارزی از یک حقیقت در پشت پرده های مایا هستیم .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳۱ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

کلن حالم بد است ! خرابم !

می دانید ؟

مشاجره بین خیر و شر در مغزم بالا گرفته ، بزودی جنگ در خواهد گرفت .

....... نبرد آخرین زمان من !

من نماینده شر می شوم و روح پلید را غسل تعمید می دهم و به همه چیز اعتراف می کنم . می دانم که اینگونه بخشوده خواهم بود !

کتابهای آسمانی بر سر نیزه ها بلند شدند و می بینم نه در اسلامم بخششی هست نه به مسیحیت ملکوتی . یهود دو رود سرخ خروشان را نشانه می دهد و ودا و بودا با چشمانی بسته بندگی می کنند .

عقده های فرو خفته سالهای دورم در جدال با اصالت انسان برآمده اند .

شب فرا رسیده و پلیدی بیدار است .

آن چیز که لشکر صلح را می تواند صف آرایی کند همان ایمان من است . باید ایمانم را پیدا کنم .

همینجاها بود.....(دقیقن پشت تابلو سبحان الله )

پیشتر از این سایه ام گفته بود که سه راه بیشتر نمانده پیش از این نبرد دهشتناک ؛

١- در سلول انفرادی بی هیچ کس

٢-تختی در تیمارستان

٣- اعدام در ملع عام

 

بیچاره من که هر سه راه سایه ام فقط حذف من بوده !

ایمانم نیست . هرچه می گردم نیست . انگار اصلن نبوده .

ولی سیگارم هست !

آهان پیدایش کردم . ذره ای از ایمانم .

ایمانم را می پزم آتش خرش زیاد است .

در این سیگار جا نمی شود ! می شود ؟

این راه من است .

راه من راه من است و در آن واژه هایی همچون ؛

آزادی ، سعادت ، خوشبختی ، کمال ، انسانیت ، واقعیت ندارند .

اینها از همان اول هم واقعیت نداشتند.

هر چه هست راه آزادیست . راه سعادت است . راه انسانیت است .

بودن در این راه است که آزادی یا سعادت را رقم می زند .

این راه راه من است با همه هزینه هایش . بخدا !

اهدنالصراطالمستقیم

صراط الذین ...

نه راه آنانکه می دانندگناهکارند و خود را آمرزیده می دانند !

این همه دین و دیانت و این همه مکتب و متفکر ، انسان از روز نخستینش هم هرزه تر و مادر قحبه تر شده . ههه !

دارم کائنات را زیبایی شناسی می کنم!

 

ادامه دارد ...

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٥ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

چند وقتی است که بوی بدی به مشامم می رسد.

آن اوایل فکر می کردم سطل زباله خانه مان بو می دهد ولی اینطور نبود ، سطل زباله از همیشه تمیزتر بود.

بعدن گوشه و کنار خانه را خوب جستجو گردم تا سرنخی پیدا کنم اما هیچ چیز نیافتم.

بوی بد در دماغم پیچیده بود و کم کم آنقدر زیاد شده بود که حتی بیرون از خانه هم آن بوی بد را احساس می کردم پیش بعضی ها این بو بیشتر و نزد برخی دیگر کمتر بود ولی همیشه بود.این بوی بد همیشه وجود داشت.

با خیلیها صحبت کردم و از ایشان پرسیدم اما همگی یا می گفتند : بوی بدی در کار نیست . یا اینکه به من نیشخند می زدند . حتی یکی از نزدیکترین دوستانم گفت : حتمن در دماغت ریده اند !و کلی خندید . اما باور کنید این بوی بد وجود داشت هنوز هم وجود دارد منتها فرقش اینست که دیگر می دانم این بو از کجاست !!

این بو مال خود من است. بوی گندگرفته ام. بوی لاشه مردار می دهم . انگار از درون فاسد شده ام حتی افکارم هم بو گرفته اند ، کارهایم، حرفهایم،عکسهایم و همه آن چیزها که فکرش را هم نمی کنید.

فاجعه بدی است چون فکر می کردم اطرافیانم بو می دهند مثل مردم ، درخت ها و اصلن کل هستی اما متوجه شدم که نه !

این بوی خود من است که دارد خفه ام می کند .

برای همین است که تنها شده ام ، در را به روی خودم بسته ام و سعی می کنم کمتر نفس بکشم . بیشتر مواقع نفسم را حبس می کنم تا مجبور نباشم نفس بکشم .

حالم از خودم بهم می خورد . از بقیه هم همینطور !

امروزاتفاق بدتری هم افتاد یک نفر دیگر از من پرسید آیا بوی بدی احساس نمی کنم ؟

ترسیدم و با خجالت گفتم : این بوی من است . من بو می دهم .

گفت : نه اینطور نیست . تعجب کردم !!

گفت جاهایی رفته که من نبودم ولی این بو بوده .

خودش هم بو گرفته بود . او هم مثل من شده بود . خیلی خوشحال شد چون دیده بود دیگر تنها نیست . ولی من خوشحال نیستم . به این فکر می کنم تا الان چند نفر مثل من متوجه بوی بد خودشان شده اند؟ واقعن چند نفر ؟

تصور وحشتناکی است که روزی را تصور کنم که همه بو گرفته اند! بوی لاشه مردار! شاید هم بدتر !!

کمی بو کنید کمی بیشتر از کمی ، شاید شما هم بو می دهید ! بوی فاسد شدن ! با دقت تمام نفس بکشید .

تو را به خداوند یکبار با خودتان صادق باشید سعی نکنید خیلی سریع مثل بقیه چیزهای ناخوشایند انکارش کنید .

من هم همینطور بودم اوایل انکار می کردم ، توجیه می کردم اما فایده ای ندارد وقتی می فهمی بو می دهی بو می دهی دیگر .

هیچ وقت از مشامت از ذهن ات بیرون نمی رود . مثل غذایی که زیر دندانهایت مزه می کند و مزه اش از یادت نمی رود ، این هم هیچ وقت از مشامت از ذهن ات بیرون نمی رود .

اینها را به پدرم گفتم ، گفت :

« اینها به خاطر اینست که آدمیزاد در زندگی گه زیادی می خورد . »

حرف درستی است . من به این حرف اعتقاد دارم .

به شما هم پیشنهاد می کنم اگر هنوز بو نگرفته اید مراقب خودتان باشید تا نه الان و نه هیچ وقت دیگر در زندگیتان گه زیادی نخورید .


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/٩ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

ساعت 2:24 نیمه شب است . این روزها و شب ها خسته تر از همه روزها و شب ها می گذرد.

در میان مردم که می روم احساس غریبگی شدیدی به من دست می دهد این اواخر به تصویر خودم هم در آینه نیز چنین حسی داشته ام . همه چیز رنگ یه کابوس به خودگرفته احساس می کنم دارم کم کم می میرم .

دیشب داشتم مقاله ای از یونگ می خواندم که از روح بردگی و روح اربابی نوشته بود؛ آنها که در رو در بایستی زندگی می کنند و ملاحظه یکدیگر را می کنند زیر سایه عرف اجتماع شان زندگی می کنند دارای روح بردگی هستند و دسته دوم دقیقن برعکس دسته اول اند . برای چی این را گفتم ؟ ... نمی دانم !

اصلن حرفهایم یادم می رود و دوست دارم پاچه همه را بگیرم هزاران دلیل برای خودم دارم که اطرافیانم ادمهای احمقی هستند ولی در یک لحظه هم می توانم هزاران دلیل برای حماقت خودم بیاورم .

دیگر کمتر از یک هفته قدرت تحمل دیگران را دارم . مطمئنم که آنقدر بی شعورند که دقیقن در زمانی سراغ من می آیند که من می خواهم تنها باشم . همه همین طورند انگار با هم دست به یکی کرده اند و می دانند چه کنند .

یک جورهایی همه چیز را انگشت کرده ام احساس می کنم کمتر ممکن است که تحت تاثیرقرار بگیرم یا جو گیر شوم شاید هم الان جو گیر شدم که دارم اینها را می نویسم ولی به هر حال می دانم که همه چیز فاسد شده است . نپرسید از کجا می دانم .

می دانم دیگر !

اصلن به شما مربوط نیست . گور پدرتان ! می خواهید باور کنید یا نکنید .

به خاطر همین حرف هایم هست که دیگر هیچ کس از من خوشش نمی آید همین می شود که می آیند زیر آبم را می زنند و پشت سرم حرف می زنند و بعدش هم بعضی هاشان می میرند یا وقتی ازشان خواستگاری می کنم جواب رد می دهند حتی دیگر کسی دوست دخترم هم نمی شود . هیچ جنده ای هم حتی حاضر نمی شود با من بخوابد .

به نظر شما اینها درد نیست ؟

البته اشکال از خودم است و باید این را زود تر از اینها میفهمیدم دقیقن حالا می دانم که دو چیز در خون ام است؛ روضه خوانی و سکس .

اینها را امروز فهمیدم چون وقتی که رادیو داشت روضه شهادت امام حسین را می خواند ناگهان بغض کردم ولی نمی دانم چطور شد که چند دقیقه بعد یک کلیپ سکسی را در موبایلم با ولع تمام نگاه کردم.

یک مشکل بزرگ دیگر هم هست و آن اینکه نمی توانم آنتی ویروسم را درست آپدیت کنم ( آپدیت یعنی به روز رسانی) همیشه در کامپیوترم تعداد زیادی کرم و تروجان هستند که دیدنشان در جلوی چشمم عذابم می دهد از این تروجان ها و کرمها در خودمم هم زیاد هست حتی در اطرافم و بدتر از همه اینست که از دست این آنتی ویروسهای مادر قحبه هم هیچ کاری بر نمی آید. همانطور که از دست خودم کاری بر نیامد.

بوی عرق می دهم کله ام هم می خارد، حس نویسندگی دارم ، زورم می آید به حمام بروم فکر می کنم با شستن خودم این حس خوشایند هم شسته می شود .

***

دوست دارم در غم جانسوز عاشورا بمیرم / دوست دارم در غم آن ماتم عظما بمیرم

***

ای کاش زن داشتم . ولی به حماقتش نمی ارزد همان بهتر که خودم را تنگ کنم و به حمام بروم بگذار همه احساس نوشتن شسته شود . در عوض بعدش می آیم فایلهای به هم ریخته در کامپیوتر را سر و سامان می دهم و سی دی های اضافی را دور می ریزم و بعد می روم کتابهایم را مرتب و چک نویس ها را دسته بندی و کاغذهای بدرد نخور را دور می ریزم ...

تقریبا این یکی از ارزوهایم بوده !

بهتر است به نوشتن ادامه دهم امشب عزمم را جزم کرده ام که این مطالب را تمام کنم یک حس قدرتمند به من میگوید که باید این نوشته را به سر انجام برسانم. شاید هم همان حس قدرتمند در این لحظات بگوید :

بخوان

بگویم : نمی توانم

بگوید : بخوان

بگویم : چه بخوانم؟

بگوید :...

دوست دارم در غم جانسوز عاشورا بمیرم /

باور کنید بغض گلویم را فشرد . یک لحظه یاد تنهایی خودم افتادم .

تنهایی سببب می شود ادم احساس انفجار از درون را بکند . ( دلهره ها و تشویش ها )

لا مذهب نمی دانم چرا ادم دلش برای مادرش تنگ می شود من دلم برای پدرم هم تنگ شده است . آنها شاید الان خواب باشند . آنها جدا می خوابند . شاید پدرم هم به این نتیجه رسیده باشد که ای کاش دست به این حماقت نمی زد و می رفت حمام حتی اگر به قیمت شسته شدن حس نوشتن اش تمام می شد ولی خوب من از او با هوش ترم و از تاریخ عبرت می گیرم . البته مادرم هم دل خوشی ندارد خدا می داند چند بار پدرم را با دیگری مقایسه کرده و برای عجله اش به خودش و مادرش فحش داده آخر چند روز پیش که داشتم برایش این اس ام اس ( اس ام اس یعنی پیامک ) را می خواندم غمی در چهره اش نمایان شد؛

و خداوند زن را آفرید و به او گفت : « مرد ایده آلش را می تواند در هر گوشه از زمین پیدا کند » و سپس زمین راگرد آفرید تا گوشه نداشته باشد .

ولی حتمن باز فکر تنهاییشان را کرده اند . در اینجور مواقع ادم هیچ چاره ای ندارد .

مثل من که الان هیچ چاره ای ندارم.

تقریبن همه روزها و شب ها را بیچاره و خسته سپری می کنم . به هیچ کس فکر نمی کنم حتی آنها که روزی به من دل بستند و مرا چاره خودشان دانسته اند و بعد من بهشان فهمانده ام دوستشان دارم ولی حوصله شان راندارم ! نه به هیچ کس فکر نمی کنم .

حتی امروز یک اتفاق جالب هم افتاد ولی آنرا نخواهم نوشت تا به هیچ چیز فکر نکرده باشم.

دیگر خودم را شناخته ام : یک آدم پاره که می توانست تنگ آفریده شود.

اینجاست که به خودم فکر می کنم .

می خواهم گریه کنم . شاید بعدش بتوانم بخوابم . خواب بعد از گریه خیلی خوب است .

به شرط اینکه ادم سر درد نگیرد .

خیلی بوی عرق می دهم کاش حمام می رفتم . . . شاید فردا بروم .

او در ساعت 3:04 دقیقه نیمه شب همان شب مرد .


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/٦ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت