THE GOD IS DEATH

دیر رسیدی و دیر رسیدم .

آ........ه از این درد لعنتی .

دردی که آخرقصه منو از پا می ندازه .

مثل یه پلنگ زخمی ام که داره خون زیادی ازش می ره و مرگش نزدیکه ،

میون این جنگل بی رحم سیاه راه افتاده طرف ماه.

نغمه ی نحس جغدها و هجمه وحشت و نابودی سرتا پاش و گرفته و به این امید خودش رو    می کشه که به ماه می رسه.

پریدنم سمت تو سقوط منه  که تو ماه منی و همیشه نوری ، اما دوری.

دوری از من اما؛

حس می کنم از دور بیشتر مال منی .

حس می کنم از دور بیشتر دارمت برای خودم.

اینجوری دیگه حسودی نمی کنم به هر کسی که با توست و در توست .

مست گریه کردنم رو اینجا روشن کن ماه من .

که تماشایی ام امشب زیر نگاه تو .

موندنی نبودی و نیستی و ...

موندنی نباش که درگیر من باشی و همدردم که انکار می شی مثل من !

 بدست سایه ات .

انگشت نما شدنت طاقت من نیست .

برگرد به خودت و عبور کن از این پلنگ زخمی که تا صبح نمی کشه نفسش .

برگرد و برو سمت برگشتنت .

که سقوط ام دیدنی نیست . که به هوای تو پریدن و نرسیدن و مرگ

اخر این قصه است

که این قصه هم مثل همه ی قصه ها تکراریه  و کلاغش به خونش نمی رسه .

که دیر می رسه و دیر می رسم و دیر می رسی و دیر می رسیم همه عمر .

مثل یه راز مال تو این من و این لحظه.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

.

 

.

.

.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ  .

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٢ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

 

بگو خورشید را خاموش کند خداوند بخشنده مهربان .

که  دیگر از تاریکی نمی ترسم .

از وقتی برای همیشه پشت ابر ماند به تاریکی خو گرفتم .

دروغ اوست  که  همیشه  در آسمان  پشت  ابر دیدمش .

خدایی که در اسمان پشت ابر است به  درد سجده ام نمی خورد .

بگویید تا ابد پشت ابر بماند .

 

من نمی خواهم ببینمش.

بگویید دیگر دیر شده .

 

بوی نفت همه جا را گرفته و تنها یک کبریت مانده تا انفجار این تنهایی .

بوی نفت همه جا را گرفته و یک کبریت مانده تا لمس یک  رقص رویایی  .

طوری خواهم سوخت که تنها آلتم بماند برای  رستاخیزش !

که بگوید ای  کاش زن می آفرید مرا !!! 

(که حتی نصف هم سهم نداشته باشم )

که بگوید...

 

نه من نمی خواهم ببینمش

بگویید تا ابد پشت ابر بماند .

 

بگو دیر است دیگر خونها ریخته شده

تن ها شلاق خوردند و ساندیسها خورده شده .

میخ و دیوارها به هم یکی شدند

پرده ی ترانه ها یکی یکی دریده شده

بگو نمی رسد دیگر  به این تن فرسوده   

که شعله در تن من زبانه شده

 

بگو همیشه  پشت  ابر بماند تا ابد .  

من نمی خواهم ببینمش.

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/۱۸ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢٢ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

دیگر مطمئن شدم که مرده ام .

همیشه فکرمی کردم وقتی بمیرم دیگر نمی توانم تکان بخورم ودیگر نمی توانم نفس

بکشم فکر می کردم وقتی بمیرم دیگر قلبم نخواهد تپید و هیچ وقت نمی توانم ببینم با بشنوم .

اما دیگر مطمئن هستم که مرده ام چون مدتی است که نمی توانم گریه کنم .مدتی

است که نمی توانم بنشینم و سیر گریه کنم .

آن قدیمها از دیدن یا شنیدن خیلی چیزها گریه ام می گرفت اما این روزها  حتی نمی

توانم یک قطره گریه کنم .

یادم می آید وقتی بچه بودم از یک زمین خوردن ساده گریه سر می دادم و پدرم می

آمد و می گفت « بلند شو ! مرد که گریه نمی کنه » یادم می آید همان موقع هم در

دلم می گفتم گه خورده هر کس که گفته مرد گریه نمی کنه . مردی که گریه نکنه مرد

نیست . خودش هم می دانست که حرف مفت زده است . بارها با چشمان خودم دیدم

وقتی برای خرجی خانه  از برادرم پول می گرفت بعدش می رفت و گوشه ای یواشکی گریه می کرد .

من هم گریه می کردم ، یک گریه ی واقعی نه مثل گریه دیوسهایی که از

حرامزادگیشان از ترس مار غاشیه به ما تحتشان فشار می آورند تا چشمانشان ذره ای

خیس شود.

آن روزها که زنده بودم گریه هایم لذت بخش بود . مال خودم بود . اما این روزها هیچ چیز

مال خودم نیست . به همه چیز بی تفاوت شده ام و می دانم عاشق هیچ کس هم ن

خواهم شد و می دانم که هیچ کس هم عاشق من نخواهد شد حتی خوب می دانم

که هیچ جنده ای هم با من نخواهد خوابید ، آخر کدام آدمی حاضر می شود با یک مرده

بخوابد ؟

مگر نمی دانند دست زدن به من که مرده ام غسل واجب دارد !؟ دست زدن به این تن

فرسوده گناه بزرگی خواهد بود ؟

حسابی گه گیجه گرفته ام و حتی از دیدن همین احوالم هم گریه ام نمی گیرد .

نه از دیدن دروغ ها و نه تقدس بازیهای حرامزاده ها و نه تعهد هنرمندانه ی هنرمندان 

حرام خانه ها و نه  زندگیه گوسفندی قبیله ای جاهل و خر و نه حتی کشته شدن یک

نفر که از روی پل می افتد و نه از گریه پدر  و نه از خاطرات خوب و بد دیروز و امروز نه از

حق خوریها و نه از ظلم و تجاوز ها و نه از رجالگیه رجاله ها و نه از لکاتگیه لکاته ها ، نه

از هیچ  و نه از خون مظلوم تشنه ی 1400 سال قبل و نه از دو دست بریده  و فرق

شکافته و نه از تو   و نه از خودم و نه از خدا که او هم مثل من مرد و ...

نمی خواهد همه ی اینها را به حساب عدم اعتماد به نفسم بگذارید آنها که مرا از

نزدیک دیده اند خوب می دانند اعنماد به نفسم اندازه کائنات است و همیشه بر

اساس فلسفه ی تخم حرف زده ام پس بهتر است مرا روانکاوی نکنید !

 

اصلن نمی خواهم بدانم چه مرگم است و دنبال علاج هم نیستم . آخر من دیگر مرده ام . چون خیلی وقت است که گریه نکرده ام .

 

انگار یه جورهایی خوشم آمده ازین مردن ، از این یاس .انگار دارم یه جورهایی خون

بازی می کنم با خودم مثل ور رفتن با خود شاید . یه جور هرزگی یا یک جور عبادت .

مثل پوست انداختن شاید.. شبیه دوره پریود  یا سالهای سی سالگی .

یک جور کلاف پیچ در پیچ و یا حرفهای هیچ در هیچ یا همان حس دیرین گوز پیچ . یک

جور شاعرانگی که بر کسشعر گویی ارجحیت دارد .

به حساب بی ایمانی ام هم نگذارید که آنوقت عصب می زنم و مجبور می شوم دهانم

را باز کنم .

معلوم نیست حالم خوب است یا بد .

آدم مرده که این حرفها سرش نمی شود حالا هر چند قلبش بتپد یا دندانش هم درد بگیرد .

 

ببینم آخرین باری که گریه کردی کی بوده ؟

 

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/٢٧ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

 

 

دیروز غروب دست چپ و راستم به تیپ و تاپ هم زدند و حسابی از خجالت هم درآمدند !

نمی دانم چه شد که یهو حرفشان شد و خوار و مادر هم را یکی کردند و چند بار هم با هم گلاویز شدند که جدایشان کردم و گفتم هر دو خفه شوند !

اما این پایان ماجرا نبود چرا که دست راستم که همیشه زبان چرب تری داشته و دارد با نیش و کنایه هایش به دست چپم زخم می زد چیزهایی می گفت که تا به حال خودم هم به آن توجه نکرده بودم مثلن اینکه برای دست دادن و ارتباط برقرار کردن همیشه دست راست کاربرد دارد

اینکه برای نوشتن همیشه من از دست راست استفاده کرده ام

بالا کشیدن زیپ شلوار یا بستن دکمه پیراهنم با تاثیر عمیق دست راست همراه  بوده !

در مسواک زدن

در دعوا کردن

در حمام

در خدا حافظی و سلام کردن ها

درعوض کردن کانال تلویزیون

در باز کردن در یخچال در ساعت 3 نیمه شب

در آب خوردن در ساعت 3:1 نیمه شب

این دست راستم بوده که برایم کارایی داشته .

حتی خیلی جاها هم منت بزرگی بر سر دست چپم گذاشت مثلن

 در رقصیدن

و دست زدن

پیچ سفت کردن و خیلی جاهای دیگر

می گفت این دست راست بوده که به دست چپ افتخار داده است و الان پشیمان است .

دست راستم تقریبن یک ساعت حرف زد و کم کم ساکت شد ولی پیروزی در چهره اش موج می زد تا اینکه در ساعت 1:00 بامداد امروز به دستشویی رفتم و در آن اخرین لحظات که می باید احکام طهارت را انجام می دادم دیدم دست چپم کار نمی کند در حالیکه دست راستم شیلنگ آب را در دست داشت اول ترسیدم و فکر کردم دست چپم  از ناراحتی فلج شده ولی اینطور نبود چون فهمیدم وی اعتصاب کرده تا خدماتش به من بیشتر دیده شود و در برابر فشار های رسانه ای دست راست خودش را به اثبات برساند .

و اینجا بود که دیدم من ماندم یک کون گهی ...

در یک لحظه چشمانم سیاهی رفت و افکار مهاجم به ذهنم رسوخ کردند به این فکر می کردم اگر این اتفاق یعنی همین اعتصاب برای عضوهای دیگرم رخ بدهد چه خواهد شد مثلن دعوا بین عقب و جلو ادم

دعوا بین دهان و مقعد ادم

دعوا بین پای راست و پای چپ

دعوا بین زبان و گوش

یا یک جنگ جهانی بین اعضا بدن آدم ایجاد شود ...

اینگونه است که مادر مغز ادم به ... می رود .

***

الان خودم را در اتاق می بینم که کنار بخاری دراز کشیده ام و مادرم دارد به من دارو می دهد و چیزهایی می گوید اما من صدایش را نمی شنوم بلکه دارم به این تصمیم فکر می کنم که بیشتر اعضایم را بشناسم و به نیازهایشان توجه کنم اینگونه به خود شناسی و شاید خدا شناسی برسم و بعد از آن مدارج بالاتر دروس خارج حتی !

به شما هم پیشنهاد می کنم به من نخندید و نیشتان را ببندید و به فکر اعضایتان باشید مثلن به فکر جایی از خودتان باشید که اعتصاب کند و تصمیم بگیرد هیچ وقت نریند یا همیشه بی وقت به شما بریند !

اگر به فکر باشید آن وقت دنیا را با هم می سازیم .

 

  

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٤ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

این روزها تنهای تنهایم و در این تنهایی دلتنگی عجیبی دارم .

وقتی دلتنگ می شوم احساس معصومیت بهم دست می دهد و وقتی خاطراتم را مرور می کنم بواسطه همین معصومیت است که همه حق ها را به خودم می دهم .

همین امشب بود که داشتم به آخرین باری که به من ریده بودی فکر می کردم  همان روزها که گفته بودی حاضری هر سوم شخصی را از زندگی ات برای بازگشت من حذف کنی و منکه چه احساس بزرگی ای بهم دست داده بود  !!

ولی غافل بودم که هنوز چهارم شخص ها و پنجم شخص ها و ششم شخص ها در زندگی تو جولان می دهند .

تو اصلن لاشی نبودی  بلکه همیشه ادمهای معصوم درشان مالیده می شود .

تو نگران من نباش این مقدرات الهی برای من است  . می دانم که روزی خونم بر همین صحنه به زمین خواهد ریخت تا اینجا را هم مثل همه زندگیم به کثافت بکشانم.

بعد از من می فهمی که چه تخم حرامی بوده ای و چه فاجعه ای هستی بر روی زمین !

مثل من که وقتی زنده بودم چه تخم سگی بودم .

همه ما شبیه هم هستیم .( به آنها هم بگو تا بدانند)

همان ها که وقتی زنده بودم می آمدند و در قسمت نظرات برای مادرم نظر می گذاشتند  به آنها بگو حالا که مرده ام در کنار مادرشان هستم .

روحشان شاد . ( مادرشان را می گویم ) به انها بگو از مادرشان مراقبت می کنم . همین جا در قسمت نظرات !

دلم برایت تنگ شده است .

خیال نکن مست هستم  که دارم چرت می گویم نه ! بلکه مطمئن باش مست هستم .

البته این مست بودن با همه مستی ها فرق می کند چراکه تنهایم واحساس معصومیت عجیبی سر تا پایم را فرا گرفته !

دارد از گذشته یادم می اید از ان روزها که زنده بودم و هنوز کشته نشده بودم ...

فکر می کنی چرا اینقدر خودم را با همه درگیر می کردم هان ؟

خفه شو حوصله ندارم چیزی بشنوم . می خواهم در این جایگاه ابدی  با قلبی مطمئن بخوابم  .

دلم برایت تنگ می شود .

ای کاش باز هم بود ... چایی خیلی می چسبد ... دیوسهای عوضی !

بیا کنارم سرو ناز بیتاب ... بیا کنارم !

هوا هم دارد سرد می شود ! زمستان است هوا بس نا جوانمردانه سرد است !

طومار می نویسی ؟ گه می خوری  . طومار بنویس .

 

فکر کنم خیلی خیلی دلم تنگ است !

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢۳ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()

حال و هوای ادامه دادن اراجیف مطلب قبلیم رو ندارم .

نه اینکه اتیش خور ایمانم زیاد بوده اینجوریه که از ضمیر نا خوداگاه به خودم می رینم.

خوب یهو حال و هوای شما به ضمیر نا خودآگاهم ساخت که اومدم تا باز بنویسم .

و همین ضمیر نا خودآگاه که آتیش خورش هم زیاده منو به یاد نوشته هایی از خودم انداخت که نسبت مستقیمی با این آتیش خوری ایمانم پیدا می کنه .

روزهایی که داشتم در پشت پرده مایا ( 1) دنبال حقیقت می گشتم .

×××

خواب می بینم ، خواب دیدم کسی لمیده به ستونی تاس می ندازه و خوب و بد ظاهر می کنه، نفس کشیدم تا نفس کشیده باشم دیدم خوب و بد زشت و زیبا همه خوبن و برادر و برابر ...

دیدم فردا  و امروز  و دیروز یکی شده و هر چی هست الانه...همیشه همیشه است و من منم.

پرسیدم چی شده که اینهمه ...

ندا آمد : ... خفه شو !

فریاد برآوردم انا الحـــــــــــــــــــــــــــــق .

 ×××

شریک گرفتم و شریک زندگی شدم روزی روزگاری با هلهله و سرنا .

با نطفه ای که اسمش عشق بود .

شیره ام کشیده شد و خشک شدم  و خشکم زد میونه شراکت که اونکه شریکم بود عشق نبود  خواهر و مادرم بود !یاد آوردم به قراری که گذاشتیم روز اول !

شنیدم که:  هر چه قرار بود قراری بود که رفت از یاد که شهر کلان روزی علی آباد باد !

دیدم تنها موندم به فرجام فراموشی هر چی قرار بود .

فریاد زدم : انا الحـــــــــــــــــــــــق .

ندا آمد: خفه شو !

 ×××

 آ....ی سیاست سیاستهای سرکوب و رقابت رقابتهای غالب !

کجاست و چه شد  از برای که شد  سرمه دانی که سراغ هنجره را می گرفت؟

با که و از که شد هر که مشت گره کرده از برای آزادیه آزادی ؟

گزمه گزمگان مست و یاغی یاغی گران مست تر ( مفت خور تر) !

زندان ترانه ی آزادی و زندانبان سحرگاه رهایی .

آ.....ی  دیوار دیوارهای بلند و منقش ! جوخه جوخه های برادری و آتش !

آ.......ی نقشها خونین گل چرمین و چرمها پشت در پشت بوسه صورت و زمین !

آ..........ی خونها خون شجاعت ، خون شهامت ، خون شهادت ، خون رشادت !

این خون خون من است برای...

اومدن منو گرفتن و ندا آمد : خفه شو !

فریاد زدم : گه خوردم . انت الحـــــــــــــــــــــــــــــــــق !

 

 

(1)    : پرده مایا پرده ایست که حقیقت در پشت آن پنهان است ، مثل پرده بکارت ؛ خود من و شما نمونه بارزی از یک حقیقت در پشت پرده های مایا هستیم .

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٤/۳۱ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ توسط محسن حسین نیا نظرات ()


قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت