THE GOD IS DEATH
دیگر مطمئن شدم که مرده ام . همیشه فکرمی کردم وقتی بمیرم دیگر نمی توانم تکان بخورم ودیگر نمی توانم نفس بکشم فکر می کردم وقتی بمیرم دیگر قلبم نخواهد تپید و هیچ وقت نمی توانم ببینم با بشنوم . اما دیگر مطمئن هستم که مرده ام چون مدتی است که نمی توانم گریه کنم .مدتی است که نمی توانم بنشینم و سیر گریه کنم . آن قدیمها از دیدن یا شنیدن خیلی چیزها گریه ام می گرفت اما این روزها حتی نمی توانم یک قطره گریه کنم . یادم می آید وقتی بچه بودم از یک زمین خوردن ساده گریه سر می دادم و پدرم می آمد و می گفت « بلند شو ! مرد که گریه نمی کنه » یادم می آید همان موقع هم در دلم می گفتم گه خورده هر کس که گفته مرد گریه نمی کنه . مردی که گریه نکنه مرد نیست . خودش هم می دانست که حرف مفت زده است . بارها با چشمان خودم دیدم وقتی برای خرجی خانه از برادرم پول می گرفت بعدش می رفت و گوشه ای یواشکی گریه می کرد . من هم گریه می کردم ، یک گریه ی واقعی نه مثل گریه دیوسهایی که از حرامزادگیشان از ترس مار غاشیه به ما تحتشان فشار می آورند تا چشمانشان ذره ای خیس شود. آن روزها که زنده بودم گریه هایم لذت بخش بود . مال خودم بود . اما این روزها هیچ چیز مال خودم نیست . به همه چیز بی تفاوت شده ام و می دانم عاشق هیچ کس هم ن خواهم شد و می دانم که هیچ کس هم عاشق من نخواهد شد حتی خوب می دانم که هیچ جنده ای هم با من نخواهد خوابید ، آخر کدام آدمی حاضر می شود با یک مرده بخوابد ؟ مگر نمی دانند دست زدن به من که مرده ام غسل واجب دارد !؟ دست زدن به این تن فرسوده گناه بزرگی خواهد بود ؟ حسابی گه گیجه گرفته ام و حتی از دیدن همین احوالم هم گریه ام نمی گیرد . نه از دیدن دروغ ها و نه تقدس بازیهای حرامزاده ها و نه تعهد هنرمندانه ی هنرمندان حرام خانه ها و نه زندگیه گوسفندی قبیله ای جاهل و خر و نه حتی کشته شدن یک نفر که از روی پل می افتد و نه از گریه پدر و نه از خاطرات خوب و بد دیروز و امروز نه از حق خوریها و نه از ظلم و تجاوز ها و نه از رجالگیه رجاله ها و نه از لکاتگیه لکاته ها ، نه از هیچ و نه از خون مظلوم تشنه ی 1400 سال قبل و نه از دو دست بریده و فرق شکافته و نه از تو و نه از خودم و نه از خدا که او هم مثل من مرد و ... نمی خواهد همه ی اینها را به حساب عدم اعتماد به نفسم بگذارید آنها که مرا از نزدیک دیده اند خوب می دانند اعنماد به نفسم اندازه کائنات است و همیشه بر اساس فلسفه ی تخم حرف زده ام پس بهتر است مرا روانکاوی نکنید ! اصلن نمی خواهم بدانم چه مرگم است و دنبال علاج هم نیستم . آخر من دیگر مرده ام . چون خیلی وقت است که گریه نکرده ام . انگار یه جورهایی خوشم آمده ازین مردن ، از این یاس .انگار دارم یه جورهایی خون بازی می کنم با خودم مثل ور رفتن با خود شاید . یه جور هرزگی یا یک جور عبادت . مثل پوست انداختن شاید.. شبیه دوره پریود یا سالهای سی سالگی . یک جور کلاف پیچ در پیچ و یا حرفهای هیچ در هیچ یا همان حس دیرین گوز پیچ . یک جور شاعرانگی که بر کسشعر گویی ارجحیت دارد . به حساب بی ایمانی ام هم نگذارید که آنوقت عصب می زنم و مجبور می شوم دهانم را باز کنم . معلوم نیست حالم خوب است یا بد . آدم مرده که این حرفها سرش نمی شود حالا هر چند قلبش بتپد یا دندانش هم درد بگیرد . ببینم آخرین باری که گریه کردی کی بوده ؟ ![]()
| قالب جدید وبلاگ پيجك دات نت |



